من هنوز در سایهسارِ دانشگاه، در پیِ آموختنِ روشناییام؛ در پیِ آنکه چگونه شعلهی علم را در دلِ کودکانِ این سرزمین روشن کنم. هنوز قدم بر کلاسِ درس ننهادهام، اما امروز، در سوگِ پروازِ پروانه های کوچکِ میناب، خود، از مکتبِ ایثارِ شما درس میگیرم…
دانشآموزانِ شهیدِ جان،
در آن صبحِ تلخِ هفتهی گذشته، آسمانِ میناب، نه با ابر، که با خاکستریِ شومِ موشکهای رژیمِ تجاوزگرِ آمریکایی–صهیونی، دلش گرفت. مدرسهی شما، که قرار بود آشیانِ رؤیاهایتان باشد، ناگهان به باغِ شهادت بدل شد؛ باغی که در آن، غنچههای امیدتان، پیش از شکفتن، پرپر شدند.
چه آرزوهایی در سر داشتید، ای پروانههایی که بالهایتان را پیش از پرواز، شکستند!
لبخندتان، هنوز بر لبانِ کلاسِ درسِ غریبِ شما معصومانه نقش بسته.
چشمانتان، که قرار بود افقهای روشنِ فردا را بنگرند، و دستانِ کوچکتان، که قرار بود سازندهی سازندگیِ این آب و خاک باشند…
همه و همه، در آن حمله شوم، به آسمانِ خدا پیوستند.
من، با دلی که هنوز در آغازِ راهِ معلمی است، اما در سوگِ شما، به اندازهٔ سال ها آموختهام. آموختهام که عشق به وطن، گاه، در خونِ سرخِ پاکترین فرزندانش آبیاری میشود. آموختهام که قامتِ بلندِ انسانیت، گاه، با ایثارِ بلند قامتانِ کوچک، ستوده میشود.
ای ستارههای خاموشِ آسمانِ اندوهِ من،
نامتان را نه بر لوحِ کلاس، که بر تار و پودِ قلبم حک میکنم. و سوگند یاد میکنم، که وقتی قلمِ تعلیم به دست گرفتم، نورِ یادِ شما، چراغِ راهم باشد؛ تا هرگز فراموش نکنیم که چه عزیزانی، جان فدا کردند، تا ما، آزادانه، دانش بیاموزیم و عشق بکاریم.
شما نه رفته اید، بلکه جاودانه شدید؛ چرا که هر شهیدی، بذری است که در خاکِ وطن میکارد، تا از آن، سروِ آزادی بروید…
به قلم؛ فاطمه غلامی
دبیر انجمن علمی آموزش ابتدایی زینب کبری (س) کازرون